تبليغاتX
چرکنویسهای تنهای
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است... که زمین چرکین است
سایه ی بی سر...

کسی می گفت آنجا آنطرف ها نگار ساکتی در خون فتاده

میان این همه رقص مترسک صدایش را شنیدن آه سخت است...

یکی می گفت زنجیرش به پا بود

یکی می گفت بر دستش رسن هم

صدایش را شنیدن کی توانند همان هایی که نان معبودشان شد...

غروب است و سرم سنگین و آوازم پر از نفرین

و تندیسی پر از سرما نگاهم را صدا کرد

ندانستم چرا ...

اما نماندم...

سایه ام گم شد...

هوا سرد و پر از سرما بود ...

چاره مرگ شاعر شد...

شاد بودن را ما سپردیم به ایام لگد خورده ی تقویم...چرا؟

ارث از فاحشه ای می خواهیم

که میان بازار تن خود را نهاده ست به تاراج ....عجب فاحشه ای...

زندگی یعنی این

با شماهایم من ای همیشه تشنه به خون سایه

بی سری هم آخر مسرت دارد

لاشه ای پاره شده روزشمار زندان

تکه نانی که به خون پدر آغشته ست

آخ خوردن دارد...

نوشتان باد...

گواراتان باد...

دختری هم آنجا تن به کاری می داد

که اگر سوز هوا کمتر بود صد جهان می لرزید

سخن خویش ببرم و بنمایم کوتاه و گویم به اهورا سوگند

دامن این دختر

تا پیش از این مثال مریم پاک و جان پرور بود

خوابتان شیرین باد...

و چه آرام همه سنگ شدید...

(حسام محمودی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 4:5  توسط یوحنا  | 

زندگی دفتری از خاطره هاست...

خاطراتی شیرین

خاطراتی مغشوش

خاطراتی که زتلخی رگ جان می گذرد

ما ز اقلیمی پاک

که بهشتش نامند

به چنین رهگذری آمده ایم

گذری دنیا نام

که زنامش پیداست

مایه ی پستی هاست

ما ز اقلیم ازل

ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم

چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم

ما در آن روز نخست

تک و تنها بودیم

خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود

سخنی از پدر و مادر دلبند نبود

یک زمان دانستیم

پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست

خواهر و همسر دلبندی هست

زندگی دفتری از خاطره هاست...

روزی از راه رسید

که چنان روز مباد

که پدر لحظه ی بدرودش بود

ناله در سینه ی تنگ

اشک در چشم غم آلودش بود

جز غم و رنج دگر کار نداشت

سینه اش سنگین بود

قوت آه نداشت

با نگاهی می گفت:

پس از آن خستگی و پیری و بیماری ها

دفتر عمر پدر را بستند

ای پسرجان بدرود

لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه هیچ نبود

پدرم چشم غم آلوده و حیرانش را بست و دگر نگشودش...

زندگی دفتری از خاطره هاست...

روزی از راه رسید

روز طوفانی تلخ

که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت

زورق کوچک ما در دل موج خروشنده ی دریا افتاد

مادر رفت

در نگاهش خواندم

مادرم از من آهنگ جدایی دارد...

لحظه ای می آید

لحظه ای صبر شکن

که یتیمی سر راهی گرید

پدری نیست که گردی زرخش برگیرد

مادری نیست که درمانده یتیم

جای در دامن مادر گیرد...

زندگی دفتری از خاطره هاست...

روزی از راه رسد

که دو دلداده ی شاد

دور از چشم حسود

دست در دست

و نگه در نگه

و روی به روی

بوسه ها از لب هم برگیرند

همه تن روح شوند

نغمه ی زندگی آغاز کنند

یک زمان دانستیم

پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست

یک زمان می بینیم

پدر و مادر و معشوقه و فرزندی نیست

یک نفر در شب کام

یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم

عمرمان می گذرد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 1:44  توسط یوحنا  | 

 

پرواز کن

اما نه چون پرنده ای که در هراس ساچمه ی تفنگی ست...

همچون قاصدک بی مقصدی که

فقط لذت پرواز کردن را تجربه می کند

و سپس...

در گنگی بادهای وحشی

ذره ذره بال هایش را از دست می دهد

و در یک سقوط آزاد

دچار مرگی زیبا میشود... .

(سعید قنبری)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:8  توسط یوحنا  | 

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم

که سال ها را به اجبار خواهیم خفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 1:13  توسط یوحنا  | 

 

 

عبرت ها چه فراوانند و عبرت گیرها چه اندک...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:6  توسط یوحنا  | 

داستان قورباغه ها...

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدهند.هدف مسابقه رسیدن به نوک برج خیلی بلند بود.

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند.

و مسابقه شروع شد...

راستش کسی توی جمع باور نداشت که قورباغه های به این کوچکی به نوک برج برسند.

شما می تونستید جمله هایی مثل این ها رو بشنوید:

اوه...عجب کار مشکلی...اونا هیچ وقت به نوک برج نمی رسند...

هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست..برج خیلی بلنده...

قورباغه های کوچک یکی یکی شروع به افتادن کردند...

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر می رفتند

جمعیت هنوز ادامه می داد:

خیلی مشکله...

هیچ کس موفق نمیشه...

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف.

ولی فقط یکی به رفتن ادامه می داد.

بالا..بالا..بالاتر.. و باز هم بالاتر...

این یکی نمی خواست منصرف بشه

بلاخره بقیه از ادامه ی بالا رفتن خسته شدند بجز اون قورباغه ی کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک برج رسید.

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه میخواستند بدانند او چگونه این کار را انجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

و مشخص شد که برنده ی مسابقه کر بوده.......

نتیجه ی اخلاقی:اینکه هیچ وقت به جملات منفی و مایوس کننده ی دیگران گوش ندهید چون اونا زیباترین رویاها و آرزوهاتونو ازتون میگیره.چیزهایی که از ته دل آرزوی داشتنشون رو دارید.همیشه به قدرت کلمه فکر کنید چون هر چیزی رو که می خونید یا می شنوید روی شما تاثیر می گذاره.همیشه مثبت فکر کنید و بالاتر از اون هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید کر بشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:56  توسط یوحنا  | 

غم مخور...

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سرکشی ای مرغ خوش خوان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

چون تو را نوح است کشتیبان زتوفان غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور....

(حافظ)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 12:33  توسط یوحنا  | 

شبی بارانی

و رسالت من این خواهد بود
 تا دو استکان چای داغ را
 از میان دویست چنگ خونین
 به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
 با خدای خویش
 چشم در چشم هم نوش کنیم 


 (حسین پناهی)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 4:41  توسط یوحنا  | 

آه باران....

آه

باران

ای امید جان بیداران

بر پلیدی ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟...

برگرفته ازکتاب ریشه در خاک

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 3:1  توسط یوحنا  | 

مثل باران...

من نمی گویم در این عالم

گرم پو

     تابنده

         هستی بخش

            چون خورشید باش

تا توانی

پاک

    روشن

        مثل باران

          مثل مروارید باش.....

برگرفته از کتاب ریشه در خاک

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 2:47  توسط یوحنا  |